کاش زیر سایه ات بمانم!
هر چقدر پدرم درد میکشد، خانهات دورتر میشود خدا! مردی که لاغر و تکیده خزیده زیر پتو، پدر من است! پدر من است که بیماری از اندام کشیده و زیبایش، استخوان بزرگ و خمیدهای ساخته که لباس تنش کرده باشند.
پدرم کارگر بود. از همان کارگرهای ساده که انگار نامرئیاند بسکه کسی نمیبیندشان! وقتی که ساعتها توی سرمای کنار دکه به امید کار میایستاد، کسی او را نمیدید! وقتی میدوید جلوی ماشین مردی که برای بردن تنها یک کارگر آمده بود، آن مرد پدرم را نمیدید! وقتی التماس می کرد که سه روز است کار نکرده ام و روی رفتن به خانه را ندارم، کسی او را نمیدید و صدایش را نمیشنید. بله، پدرم کارگر بود؛ از همانها که به حساب نمیآیند و مردنشان خللی در کار هیچ کس ایجاد نمیکند.
پدرم کارگر ساختمان بود و یک روز پرواز کرد! از آن بالا، از آن ارتفاع زیاد افتاد و خون مظلومش شتک زدن به دیوار و فرو رفت توی زمین.
مهرههای کمر پدرم شکست. از آن روز، درد حتی لحظهای رهایش نمیکند. مُسکنهای قوی میخورد و هر بار به این امید که دیگر بیدار نشود، میخوابد. نزدیکش میشوم تا ببینم هنوز نفس میکشد! تا مطمئن شوم که زنده است! پدرم همه چیز من، قهرمان من و مهربانترین مردی است که میشناسم.
پدرم برای آنکه دوباره بلند شود، دوباره سرپاشود و کار کند، برای آنکه نمیرد! به جراحی نیاز دارد.
نگذارید پدرم بمیرد و مورچهها توی کاسه چشمهای مظلومش لانه کنند!
پدر مبینا، دختر چهارده ساله ما و پدران دیگری که در بستر بیماری افتاده و نیازمند درمان و دارو هستند، به کمک ما امید بستهاند.
آنها امیدوارند که سایهشان بماند روی سر بچههایشان، امیدوارند با کمک شما برخیزند از بستر بیماری و زندگی را از سر بگیرند. حمایت شما خوبان، قلب دهها پدر را در روز مرد و روز پدر خوشحال میکند.