روستا برایش جهنم شد و شبانه گریخت!
برای همه ما روزهایی هست که هرگز فراموش نمیشوند؛ روزهایی که مسیر زندگی را عوض میکنند. برای فریده، یکی از همان روزها، روزی گرم در یکی از روستاهای اطراف شیراز بود.
فریده سالهاست با سختی زندگی میکند. شوهرش او را با یک فرزند تنها گذاشت و رفت. بعد از آن، برای تأمین هزینههای زندگی ناچار شد در زمینهای کشاورزی کارگری کند. دستمزد اندک بود و کار سخت، اما چاره دیگری نداشت.
در همان مزرعه، مردی که مسئول کارگرها بود بارها تلاش کرد از تنهایی و بیپناهی فریده سوءاستفاده کند. فریده هر بار مخالفت کرد و حاضر نشد تن به خواستههای او بدهد. اما مخالفت او بیهزینه نماند.
چندی بعد، حرفها و شایعاتی در روستا پیچید. روستای کوچک بود و خبرها زودتر از حقیقت میدویدند. نگاهها عوض شد، زمزمهها بیشتر شد و زندگی برای فریده روز به روز دشوارتر.
کسی از او نپرسید چه گذشته است. کسی نخواست حرفش را بشنود. او که پدری نداشت، برادری نداشت و تنها همراهش مادر سالخورده و بیمارش بود، کمکم فهمید که دیگر جایی در آن روستا ندارد.
فریده ناچار شد همه چیز را پشت سر بگذارد و برود. خانه، آشنایان، خاطرهها و سالهایی را که در آن روستا زندگی کرده بود.
امروز او در اتاقکی کوچک و قدیمی زندگی میکند؛ جایی که توانسته با اندک پسانداز و کمک اطرافیان اجاره کند. اما خانه جدیدش تقریباً خالی است. یخچال ندارد و در گرمای طاقتفرسای تابستان، نگهداری غذا و حتی داشتن یک لیوان آب خنک برایش دشوار شده است. اجاق گاز هم ندارد و برای پختن سادهترین غذاها ناچار است از پیکنیک استفاده کند.
فریده در تلاش است زندگی را از نو بسازد، اما برای تهیه وسایل ضروری خانه به تنهایی توانایی مالی ندارد.
او برای خرید یخچال و اجاق گاز به ۶۰ میلیون تومان نیاز دارد؛ مبلغی که برای این زن زحمتکش و بیپناه دستنیافتنی است.
شاید مهربانی شما بتواند آغاز دوبارهای باشد برای زنی که همه چیز را جا گذاشت و رفت، اما هنوز امیدش را از دست نداده است.