زندگی کنار بیماری روان سخت است… ثریا اما نرفت و ماند
آن شب هنوز کاملاً خوابش نبرده بود که احساس کرد کسی بالای سرشان ایستاده.
چشم باز کرد و شوهرش را دید؛ آشفته و مضطرب، کنار رختخواب دخترشان ایستاده بود.
برای لحظهای نفسش بند آمد.
با ترس خودش را رساند و سعی کرد آرامش کند.
دخترشان از خواب پرید و گریه خانه را پر کرد.
مجید بیمار است.
سالها مصرف شیشه، روانش را بههم ریخته.
سه سال است مواد مصرف نمیکند، اما توهمها و بیقراریها هنوز رهایش نکردهاند.
بعضی شبها صداهایی میشنود.
گاهی خیال میکند اطرافیانش دشمن او هستند.
زندگی کنار بیماری روان، سخت و فرساینده است.
خیلیها شاید در چنین شرایطی میرفتند، اما ثریا مانده؛ تا شاید با فداکاری و تلاش زندکی را نگهدارد . به امید اینکه حال شوهرش بهتر شود و دخترش روزی پدر آرامتری داشته باشد.
اما مشکلات این خانواده فقط بیماری نیست.
مجید به دلیل بیماری اش توان کار کردن ندارد، هزینه دارو و درمان بالاست و ثریا هم با مراقبت از همسر بیمارش، فرصت ثابتی برای کار پیدا نمیکند.
در این میان، خانهشان حتی وسایل اولیه زندگی را هم ندارد.
نه یخچال دارند، نه اجاق گاز.
گرما در راه است و نگهداری غذا را سخت می کند و ثریا برای سادهترین کارهای آشپزی هم دچار مشکل است.
او برای خرید یخچال و اجاق گاز به ۶۰ میلیون تومان نیاز دارد؛
پولی که برای این او، دستنیافتنی است.
ثریا قصه زندگیاش را با امید روایت کرده؛
و مددکار اجتماعی بر آن صحه گذاشته به امید اینکه هنوز دلهایی هستند که صدای یک زن فداکار و مادر خسته را بشنوند.