<p>ملیکا، دختری کوچک بود در خانهای غرق آسیب، فقر و فراموشی. در همان سالهای نخست زندگی، روشن بود که راه رفتن برایش آسان نخواهد بود. پاهای کوچکش توان ایستادن نداشتند، چه برسد به راه رفتن . خانوادهاش گرفتار آسیبهای جدی بودند، و فقر، تنها دیوار بلند میان او و درمان بود. اما در میانهی همهی این تاریکیها، دستی از جنس مهر به سوی ملیکا دراز شد؛ مهرآفرین رسید. پزشک، فیزیوتراپی، کفش طبی، جلسات توانبخشی… و مهمتر از همه، باوری که به او تزریق شد؛ باوری که گفت: «میتوانی، حتی اگر دیگران گفتهاند نمیشود.» روزها گذشت. و ملیکا، ایستاد. راه رفت. و لبخند زد. حالا وقتی در خانه راه می رود و صدای خندهاش میپیچد، تنها یک جمله به ذهن میرسد: مهربانی، معجزه میکند. و این معجزه، با همراهی همراهان مهرآفرین ممکن شده است.</p>